خواب بنفش

جا موندن چیزی که همیشه ازش ترسیدم و همیشه برام اتفاق افتاده. همیشه ترسیدم که نکنه همه برن و من بمونم با کوهی از چیزایی که تا حلشون نکنم نمیتونم به بقیه برسم. این وحشت مثل یه فکر زشت آزارم داده و میده. و من! گنگ و غمگینم. حتی نمی خوام فکرش رو بکنم اگه همین کم رو هم از دست بدم چی میشه. اما یه حتمی, یه یقینی , قطعیت محکمی هست. میدونم رد میشه. میدونم جا میمونم اما میرسم بلخره. اون فصل قدیمی کتابم برای همیشه بسته شده و من یه جای جدید ایستادم. همه چیز قراره روبه راه شه. فقط باید صبور باشم. چند ماه. یه اولتیماتوم. داره تموم میشه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢۱ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط سها نظرات () |

میخوام تو لحظه بمونم،بجنگم و برنده شم. خسته شدم از ترسیدن. روز به روز برم جلو و بهترینم و زندگی کنم. اگه باختمم مثل یه برنده ببازم
نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۱ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط سها نظرات () |

عصبانیم. خیلی زیاد. دوست دارم داد بزنم و تمام این کثافتی که دو ساله دور و برم جریان داره رو با فریاد از سرم بریزم بیرون شاید سبک شم. از این آدما خسته ام. اونا هم از من خسته ان. یه رابطه دو طرفه. دیگه کسی نیست که بخوام کنارم باشه. میخوام تموم شه این روزایی که غرق کثافته. من یه جنگجو ام. اما دیگه خسته شدم از اینهمه جنگ.

این بازی خوبی نیست که خدا با من میکنه. اصلا منصفانه نیست. خیلی خسته ام. اگه تمومش نکنه من خودم تمومش میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط سها نظرات () |

عادت منجی آدمهاست. ما بطور غریبی به همه چیز عادت میکنیم. انگار نه رفتنی بوده نه اومدنی. همیشه همین بودیم.

هوای اون بیرون یه مه غلیظه. لذت بخش ترین ساعتهای روزم همونیه که هدفون تو گوش میرم سر کار. اون مسیر پونزده دقیقه ای دنیا رو از یادم میبره. انگار چیزی نیست.چیزی نبوده. چیزی قرار نیست بشه.

همه چیز تغییر کرده اما انگار چیزی تغییر نکرده!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٢ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط سها نظرات () |

روزی هفت ساعت کار سخت. کرایه خونه ای که فکرشم داره کمرمو میشکنه. تنهایی تو یه شهر غریب. حوصله ای که نیست تا حتی یه وعده غذای گرم بپزم. اینا هیچ کدوم آزارم نمیده. فقط یه چیزه که گنده. تو این دنیا ادمایی هستن که از حماقت منو شما پول در میارن! لایف استایل رویاییشون, پولی که بی خیال و یکی دو تا کردن خرج میکنن و کون لق دنیا! اهمیتی که نمیدن تو یه تیکه خاک نفرین شده ی خاورمیانه یه عده دارن کرم وار تو گه خوشون غلت میخورن و دنیا رو ندیده میرن. خاورمیانه اون یه تیکه ایه که تو سطح بالاش کنار اینا تو هتلای شیک شراب آنتیک و خاویار سفارش میده و سطح وسطترش جنون خرید داره.

بیخیال دنیای پیر رو کهنه. بیاید یه مدل دیگه برای فردا بسازیمش. هنوز نمیدونم چطور اما باید یه چیزی باشه که درد توش کمتر باشه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط سها نظرات () |

ما کامل نیستیم. دنیا جای کاملی نیست. زندگی همیشه یه چیزی کم داره. اما همه اینا دلیل خوبی برای زندگی نکردن نیست. 

تلفنم خاموشه. درهای دنیامو روی همه بستم. نشستم تا طوفان اون بیرون تموم بشه. اونوقت دوباره میرم بیرون و به همه چیز و همه کس لبخند میزنم.

اینکه حال منو بهم میزنه یه حقیقت قطعیه. تموم شد. همه چیز. گاهی باید بذاری طرفت فکر کنه برده.

و ایمان! من میترسم. من گاهی از شدت وحشت, لرزش پاهامو حس میکنم, ناخونهامو روی سختترین عضلات دستم فشار میدمو اشکام رو فرو میدم پایین. ولی هیچ کس نمیفهمه. من به همین خود ناقصم ایمان دارم.

روزا خیلی سخت شدن. شبها تا صبح بیدارم. باید کار کنم اما از کارم متنفرم.

امیدوارم ده سال دیگه که به این روزا فکر میکنم, فقط لبخند بزنم!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط سها نظرات () |

حتی نمیتونم دوباره کار کنم. احساس حماقت و خجالت باهم. نمیدونم شاید به درد اینکار نمیخورم اما یه حسی بهم میگه یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی رییس جدیده هست. هیچ کس از روز اول نمیگه نه نمیتونی نمیشه. یه جاش میلنگه. کاشکی جون بگیرم زودتر و دست و پامو جمع کنم. باید شروع به کار کنم.

رابین ویلیامز! بدون هیچ شوآف یا تظاهری, من این آدمو دوست داشتم.مثل عموی مهربونی که بین فامیل محبوبته. دیالوگا و صحنه های ویل هانتینگ خوب رو بارها و بارها دوره کردم. یه موقعی که آدمها با چشمهای مهربون به این نتیجه برسن این دنیا ارزششو نداره پس کار دنیا خیلی بیخ پیدا کرده.

انگار کنی که این زمین دیگه صبر و قدرتی نداره که حتی تظاهر کنه اوضاع دوباره رو به راه میشه.هر گوشه رو که میبینی یه جور دیوونگی در جریانه. یه عده دارن تا خرخره گند میزنن به همه چی و عده دیگه هم نه حالشو دارن که اعتراضی کنن,  نه دلشون میخواد درگیر ماجراش بشن!

موهامو مشکی کردم. آدم جدیدی که تو آینه میبینمو بیشتر دوست دارم. این روزا مثل ته تیکه چوب شدم رو موج. بذار ببینیم ته داستان چی میشه...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٢ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط سها نظرات () |

کثافت! تنها وازه ای که تو سرم میچرخه همینه. انگار که توصیف بهتری برای شرایط موجود ندارم. هر طور که نگاه میکنی, تو مقیاس بزرگ یا کوچیک, این دنیا غرق کثافته. تو این کثافت بودنم همه ی ما دخیلیم. هیچ کس نمیخواد خودش تلاش کنه تا به دست بیاره. بخل. بدخواهی.حرص و حسادت! این تمام داستان نیست اما میتونه یه بخش مهمی از کثافت موجود رو کاور کنه. 

الان,تو این لحظه, نشستم و فکر میکنم که چطور ممکنه آدمی اینجوری باهام بازی کنه و من بفهمم ولی ادامه بدم. حتی دوست ندارم که تو چشاش نگاه کنم.تو صورت کثافتش. میبینید! دوباره کثافت! این کثافته همه جا هست. 

یه برنامه ی سنگین برای سه ماه آینده دارم. دنبال یه خونه و کار جدیدم. یه شهر جدید. یه زندگیه جدید. دست به دست هم بدید و برام دعا کنید. من میون همه ی کثافت موجود, هنوزم به خدای اون بالا اعتماد دارم.هر چند اون به من اعتقادی نداره. 

پیوست1: جداً من چطور نفهمیدم این آدم یه کثافته! 

پیوست 2: دعا یادتون نره!

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٩ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط سها نظرات () |

Design By : Mihantheme